آرتیمان بزرگ مامان و بابا
X

آرتیمان بزرگ مامان و بابا

مهد موشی مامان

درود 

زردی خیلی طول کسید خیلی خسته شده بودم. دقیقا 45 روز واییییییییییییییی ولی گذشت با تمتم سختیهاش گذش بدترین زمان زندگی من بود.خلاصه زمان شش ماه گذشت و من و ماندم و موشی و مهد.سه شنبه روز اول کاری بود ولی چون موشی واکسن داشت مرخصی گرفتم و چهارشنبه رفتم سرکار،وسایل مهد رو با بابایی پسرم بردیم مهد، یکم براش عجیب بود ولی چون کوچولو بود گریه نکرد.تو دلم غوغایی بود خیلی ناراحت بودم اما خوشحال از اینکه جایی بود که موشی رو بسپرم بهش و تقریبا خیالم راحت شه،هر چی مهد میخواست براش میبردم . اما متوجه شدم از وسایل موشی برای بچه های دیگه استفاده میشه که طی نامه ای از زبان پدر موشی این موضوع رو متذکر شدم که انجام نشه.خیلی اذیت شدم هر روز یه چیز جدید یه حرف تازه .شانس منه دیگه اگر حرف میزدیم که همیشه بدهکار بودیم اصلا زیر بار نمیرفتن تا اینکه شد بهمن ماه و فصل گردو خاکها. منم تا اون موقع جام تثبیت شده بود و با رئیسی کار میکردم که قبول میکرد حق شیرم رو برم خیلی مرد خوبی بود خدا خیرش بده.یه روز صبح شنیدم بخاطر گرد و غبار مدارس و مهدها تعطیله .موشی رو بردم مهد و از سوپروایزر خواستم نگهش دارن تا دو ساعت و من به کارک برسم و مرخصی بگیرم.وای که عجب دختر س ل ی ط ه ای اینقدر زنگ شد و بهم حرف زد که گریه کنان و ناراحت رفتم پیش رئیس و ایشون بهم مرخصی داد .و به مدیر مهد زنگ زدم جالب بود اونم پشت کارمندش رو گرفت و جوری باهام حرف زد انگار من دروغگو هستم. منم کم نباوردم و جالب اینکه اینقدرموضوع کم اهمیت رو بزرگ کرده بود انگار چی بوده.خلاصه بردمش خونه ولی خیلی به حال خودم غصه خوردم.چقدر تنهام چقدر تنهام. تنهای تنها.خیلی بده کسی نباشه نزدیکت بری پیشش درد و دل کنی. خدایا نمیدونم جرا این رو خواستی برام اما .................

شکر

[ سه شنبه 15 فروردين 1396 ] [ 8:50 ] [ مامان آرتیمان ]
[ موضوع : ]

[ ]

نی نی توتولو زردی گرفت

گریهدرود 

داستان موند تا حایی که فهمیدم مش موش ما زردی دارهگریه  شب قبل زن برادرم گفت و من و همسرم صبح زود رفتیم دکتر، آزمایش دادیم و شماره 12H بود من شنیده بودم تو این اعداد بچه رو بستری نمیکنن.خلاصه ساعت هشت بود تو بیمارستان منتظر متخصص شدیم خیلی طول کشید تا متخصص اومد آخه تو بخش بود و چند تا بچه مشکل دار بودن. بهمون گفت ببر زیر دستگاه و سردی بخور با شیر خودت، خیلی ناراحت بودم بگذریم که از این عصبانی بود چرا این همه لباس تنش کردیم و کلی حرف بارمون کرد. خلاصه اومدیم خونه و تا یک هفته من رعایت کردم .همسرم رفت جمهوری و دستگاه خرید، اون موقع فکر کنم شبی سی تومن بود خلاصه پسرم اصلا تحمل نمیکرد رو چشمم چشم بند باشه همش میزد کنار خلاصه خیلی بد بود خیلی  خاطرات بدی دارم اصلا نمیخوتم تکرار شه  تا چهل و پنجمین روز تا خوب شه  شاید بالای بیست دفعه این بچه تست داد خیلی داغون شد ولی از بس صبور بود و صداش درنمیومد بیشتر دلم براش کباب میشد. خطاواییییییییی چقدر صبح زود میگرفتمش تو بغلم و ز این دکتر به اون دکتر میبردمش و تو راه گریه میکردم .دلم برای  بچم میسوخت.ولی خدا رو شکر فقط زردی بود اما ترسم از این بود چرا اینقدر طول کشید. همش مسگفتم نکنه به مغزش برسه .

ایییی خدا برای کسی نخواه غمگینهمش تو سینم بود و صداش در نمیومد.ولی خدا نکنه گرسنه بود یعنی آبروم میرفتبوس. عاشق شیر خوردنش بودم.فداش بشم. با این اوصاف خوب نشد و برگشتم  با هواپیما برگشتیم که سر همین هم کلی پرس و جو کردم گوشهای نازش نگیره .من و خواهرم و مادرم.وقتی رسیدیم رفتم دنبال کارهای  بیمه، مامان و خواهرم حواسشون بود به پسرم و شب هم گلی گریه و زاری کرد نمیدونم چش بود اما انگار شیر نداشتم چون کلا یه روز کامل غذا نخورده بودم.

برگشتم پیش مامان، تنهایی نمیتونستم نگه دارم پسرم رو ، همش پیش  مامان بود و خدا خیر بده  همه جوره جمعش میکرد من اصلا نفهمیدم چجور شش ماه گذشت.ولی کشو  قوس زیادی داشت. زردی موشی چهلو پنج روزگی از دوازدده کشید به هفت و یه هفته بعد دو و راحت شدم.اونروز کلی گریه کردم از بس خدا خسته شده بودم .و خانودم بیشتر از همه .کلی استرس و ناراحتی

دلم نمیخواهد هیچوقت برگردم به اون زمانهای تلخ اما دیدن روی زیبای موشی تو موقع قشنگترین خاطراته منه

و حالا غصه جدید گذاشته شدن موشی تو مهد و غذاشگریه

[ سه شنبه 19 بهمن 1395 ] [ 11:00 ] [ مامان آرتیمان ]
[ موضوع : ]

[ ]

اولین روز با نی نی دوردونه

سلام

بعد از بیرون اومدن از ریکاوری که جالبش این بود بعد از من  شش نفر رو آورده بودن که همه آه و ناله میکردن اما من نه!!!! با اینکه احساس درد داشتم  اما چیزی نمیگفتم و پرستار آقای کلی سئوال در مورد موشی کرد و من از یکی از پرستارها پرسیدم علت درد چیه ؟ گفت چون در طول بارداری  فشار به معده و رحم و.. اومده و الان بچه خارج شده برگشتن اجزای بدن به مرحله اول دردناکهتعجب

بهش گفتم اما دلم درد میکنه گفت بخاطر همینه که بعدا فهمیدم جای درد سزارین استخندونک

خلاصه بردنم به اتاقی که مخصوص مادها بود اصلا نمیتونستم تکون بخورم خیلی درد داشتم .مامانم رو دیدیمگریه خیلی خوشحال بودم اما بغض داشتم.بهترین تصویری است که میتونی ببینیفرشته خلاصه برادرم هم بود با کمک برادرم منو خوابوندن رو تخت چقدر سنگین بودم. شیرینی گرفته بود  اما من نمیتونستم بخورم و داشتم از گرسنگی میمردم خداااااااااااااااااااترسو

کارهای اولیه انجام شد همسرم تازه بلیط گیرش اومده بود برای هشت شب.دلم میخواست باشه ولی همینکه مامانم کنارم بود خوشحال بودم بعد مادربزرگم اومد با یه عالمه غذا و مواد مغذی خخخخخخخخخخ حیف که اونا هم نخوردم.بدتر از من مامانم بود که هیچی نمیخورد. موشی منو ساعت دو بود آوردن .الهی یه پاندا کوچولو ناز خوابیده.خیلی ناز بود دلم میخواست میخوردمش. جالبه من بچه کوچولو رو اصلا دستم نمیگرفتم نمیدونم چرا تا دادنش بدون معطلی گرفتم حتی نمیترسیدم بخوره زمین.سینه ام رو گذاشتم تو دهمش و میک زد. ولی متاسفاه شیر نبود بچم گریه میکرد و اصلا نمیخوابید و مواد بیهوشی داشت منو خفه میکرد از خواب.پرستار برد نمیدونم چی داد بهش اروم شد و تونستم بخوابم و مامان همش مواظبش بود گذشت تا یک شب که به زور مامان از جا بلند شدم .خیلی بد بود  درد امونم رو بریده بود مثلا آدمهای چاقو خورده راه میرفتم.یه چیزی خوردم و تاصبح خوابیدم .صبح مامان گفت اگر بهتری برگریدم خونه . چون بیمارستان میگفت باید بمونی تا دو روز مرخص شدن با مسئولیت خودمون بود.راستی شب همسرم با برادرم اومد اما متاسفانه راهش ندادن.حتی بچه های برادرم رو که مشتاق بودن راه نداده بودنخواب آلود

کارهای مرخص شدن  تا ساعت یک ظهر طول کشید و من و مامان و همسرم رفیتم خونه. طاها جا انداخته بود و من استراحت کردم اما همه بالای سر موشی جمع شده بودن. ولی فرداش زردی گرفته بود و باز راهی بیمارستان شدیم.

[ شنبه 16 بهمن 1395 ] [ 13:14 ] [ مامان آرتیمان ]
[ موضوع : ]

[ ]

بدنیا اومدن دوردونه ما

سلام

اصلا دلم نمیخواست اینجا به دنیا بیاد پس همه تلاشم رو میکردم برم تهران, دائم تو این سایت تو اون سایت از این و اون میپرسیدم مشکلی پیش نمیاد تو ماه نه برم, خلاصه که سخت بود تو ماه هشت تهران رفتن البته بنا به دلایلی که کاملا شخصیه, خلاصه بعد از تلاشو کاووش فراوان تصمیم گرفتم با قطار برم, خوبیش این بود که برادرم و زنش و مامانباهامون بودن, قطار حرکتش ساعت 4 بود من از خونه راه افتادم با همسرم و توراه  کالباس خریده بود و برای خرید سس ایستادیم ولی برادرم همش زنگ میزد دیر نکنید اونها از GATE ردشده بودن و منتظر من بودن , البته فاصله خونه تا راه آهن کم بود, خلاصه وقتی رسیدیم همه لبخند زنان بهم نگاه میکردن.یه لحطه دلم گرفت دلم میخواست همسرم باهام باشه اما نمیتونست بیاد,دلشکسته

وقتی بار و بندیل رو گذاشت تو قطار  احساس کردم دلم خیلی براش تنگ میشه و برای اخرین بار خوب نگاهش کردم, احساس دور بودن ازش اذیتم میکرد اما خوشحالی رفتن به شهرم یه حس دیگه ای داشت .وایییییییییییی قطار خیلی سخت و خوب بود.

خلاصه صبح ساعت نه رسییدیم و خونه بودیم و  صبحانه خوردیم و قرار شد من فردا که دوشنبه است برم دنیال دکتر متخصص. صبح رفتم بیمارستان ساعت هفت بود تقریبا چون ادرس رو خوب بلد نبودم و از روی گوگل چک کرده بودم پرسان پرسان رفتم,تا خلاصه رسیدم و گفتن متخصص نه میاد غمگین

خلاصه اومد و چک کرد و گفت بچه اصلا نچرخیده یه هفته وقت داری تا راه بری تا بچه بچرخه .تا یک هفته باس خودم رفتم خرید و چرخیدم تا شد شنبه هفته بعد که دکتر گفت اصلا نچرخیده اکر تا فردا نچرخید سزارین

انگار دنیا رو سرم خراب شد. اصلا نیمخواستم سزارین شم همش قربون صدقه موشی میرفتم بچرخه .فردا که رفتم گفت چرخیده ولی پایین نیمده.ایییییییی بابادلخور

وقتی برای چک آپ دوباره رفتم واییییییییییییی گفت رحم جاش تنگه و باید سریع سزارین شی وگنه پات رو از این بیمارستان گذاشتی بیرون دیگه برنگرد .گریه

اصلا نمیدونستم چیکار کنم کلی استرس داشتم مامان به دکتر گفت میخواد طبیعی شه اما دکتر گفت نمیشه.

 

کلی گریه کردم و مامان گفت اشکال نداره, اگر قسمت اینه پس عمل میکنیم زنگ زدم همسرم و گفت سلامتی بچه مهمه. و ساعت هشت بود که من تو lable بود تا مراحلش انجام شه ساعت نه شد که زنگ زدن اتاق عما تا یازده و سی پره, بیمار کناری من درد طبیعی داشت که افغانی بود.و از درد فریاد میزد خیلی اذیت شد ساعت یازده و جچهلو پنج من رو بردن همینجوری اشک میریختم اصلا دست خودم نبودتا مامان رو دیدیم اشکم بیشتر شد.هر چی دلداریم میداد فایده نداشت. تارسیدم تو اتاق پرستار بیهوشیم زن خوبی بود همش باهام حرف میزد تا اساس ناراحتی کمتری کنم و دکتر که اومد گفت ببین مریض خوش اخلاقی دارم. وقتی بیخهوشی وارد نخاع شد .خیسی الکل رو روی بدنم حس میکردم. و همش میگفتم من بیهوش نشدم.تا یه دفعه  انگار حس کردم خواهرم و برادرم و همسرم کنارم ایستادن و داریم حرف میزنیم . یک دفعه از خواب پریدیم و دیدم پرستار موشی رو چسبونده به گونم .وایییییییییی خدااااا چقدر ناز بودبوس چشمای سیاه و درشتش باز بود و منو خیره نگاه میکرد. نمیتونستم تکون بخورم و بردنش.

مامان گفت تا بردنش تو بخش یه گریه ای کرد و بخش رو گذاشت رو سرش.به همه گفتم این نوه منه اینطوری میکنه. ساعت دوازده و ربع تو ریکاوری بودم.پاهام اصلا حس نداشتن و درد زیاد تو ناحیه شکم داشتم  و گرسنم بود که گفتن تا یک شب نباید چیزی بخوری.خجالت

موشی وقتی دیدمش تو اتاق عمل اولین شعری که به ذهنم رسید همین بود

"Star light, star bright,"

Related Poem Content Details

Star light, star bright, 
First star I see tonight, 
I wish I may, I wish I might, 
Have this wish I wish tonight.

محبت

[ دوشنبه 11 بهمن 1395 ] [ 13:10 ] [ مامان آرتیمان ]
[ موضوع : ]

[ ]

آرتیمان وقتی یه جنین کوچولو بود

سلام 

نمیدونم چی بگم اما داشتن یه بچه واقعا حس قشنگیه, همش میگم کاش زودتر به دنیا میومد, خیلی حس فوق العاده ای.خوب بریم سر اصل مطلب.

زمانیکه تصمیم گرفتیم اصل فکر نمیکردم همه چیز با سرعت انجام شه, اما وجود اشتباه در جواب آزمایش که باردار نیستم خیلی ناراحجتم کرد, هر چند قبلش هم میترسیدم از بچه دار شدن و همش میگفتم وقت هست اما نبود, ولی بازم وقتی در BCK دیدم باردار نیستم خیلی ناراحت شدم و آزمایش رو ول کردم تا یک هفته بعد که به زور مادر و همسرم دوباره آزمایش دادم اصلا باور نمیکردم که باردارم همش فکر میکردم  بازم باردار نیستم.خلاصه از خوشحالی به همسرم گفتم و اون هم خوشحال شد اما فکر کنم یه کوچولو میترسید.خلاصه به مادرم خبر دادم اما گفت الان نرو سونو صبر کن قلب بچه تشکیل شه بعد برو, اون موقع  به خاطر جابجایی تو کارم به عنوان نیروی جانشین استفاده می شد ازم و دائم این اداره اون اداره میشدم زمان بارداری اولیه تو خدمات غذایی بودم, به همکارم گفتم که باردارم و خوشحال شد البته خودش هم خبر بارداری خودشو داد اما متاسفانه جنینش در دو ماهگی سقط شد. بعد از اون رفتم قسمت امور حقوقی که یکی از بچه ها که فامیلش دکتر بود ÷یشنهاد داد تا با کسی مشورت کنم.زنگ زدم به خانم دکتر و بهش توضیح دادم وضعیت رو اون هم گفت بزار  تو هفته هشتم برو طبق محاسباتم رفتم دکتری که یکی از بچه های همکاری معرفی کرده بود.با استرس وارد  اتاق شدم  نفر سوم بودم از اون مطبها بود که مردم تا  خدا ساعت بایدمیشستن.من از ترسم که دیر نشه ساعت دوازده ظهر رفتم اونجا , منشی ساعت دو اومد  اگر دیر میرفتم ساعت هفت به زور نوبتم میشد. خلاصه وقتی صدای قلبش رو شنیدم خیلی قشنگ بود انگار صدای سم اسب بود.خیلی جالب بود خلاصه بهم وقت داد برای ماه بعد که فکر کنم ماه نه بود آبان برای سونو و مراحل دیگر, 

تنها روز خوشم همون روز بود چون دقیقا از چند روز بعدش تهوع های وحشتناک شروع شد, بالا آوردنهای شبانه و خیلی وحشتناک از همه چیز متنفر بودم مخصوصا از غذاهایی که عاشقشون بود و حتی میوه ها , وای خدا ...

کم کم ویارها شروع شد عاشق گوجه شده بودم و دائم میخوردم مثلا همسرم امروز میخرید فردا تموم بود هر ماه به یه چیز ویار داشتم ماه سه فقط نارنگی دو ماه فقط لیمو ترش. ولی وحشتناک ماه چهار دلم پاستیل میخواست و همسرم کیلو کیلو پاستیل میخرید. پیش مامان که میرفتم هر چی دلم میخواست میپخت خدائیش خیلی هوامو داشت. همسرم که دائم اشپزی میکرد حتی به  بوی مایع ظرفشویی حساسیت داشتم و بالا می آوردم. یه مدت دلم کله پاجه میخواست اما بعد از خوزدنش بالا می آوردم. خیلی اذیت شدم بعضی مواقع از تهوع زیاد میشستم گریه میکردم, اما دائم قربون صدقه پسرم می رفتم.هیچ وقت  بهش هیچی نمیگفتم ع میترسیدم بشنوه از مامانش ناراحت شه.همسرم میگفت جالبه با این همه تهوع هیچی بهش نمیگی؟

اخه من خیلی با پسرم صحیت میکردم براش همه چی میگفتم , خاطره تعریف میکردم.و حس میکردم میشنوه.خلاصه بارداری من تو ترم سوم دانشگاه شد و با اون همه تهوع و بالا پایین شدن از ماشین ( اتوبوس) و صبح خای زود برس به دانشگاه و بازنبودن دانشگاه شش صبح و خلاصه همه چیز............

تنها دغدغه من بالا آوردن بود, از زمانیکه  چهراشنبه شب سوار اتوبوس میشدم به  پسرم میگفتم مامانی طاقت بیار من برسم خونه بعدا خخخخخخخخخخخ    خدائیش هم  اصلا بالا نمیآوردم تا میرسیدم پنج شنبه ساعت 2 نصف شب خونه و چشمتون روز بد نبینه  تو ماشین همسرم بالا می آوردم.خدائیش پسرم تک تکه

تمام اینها گذشت تا عید که شش ماهم شد و دکتر گفت نرو مسافرت اما من رفتم و خیلی هم خوش گذشت هم تهران رفتم هم بعدش شوشتر خخخخخخ  با بابا اینا خیلی عالی بود و البته با همسرم.

تهران که بودیم مامان بزرگم یه  چمدون لباس بهم داد دخترونه و پسرونه, آهان یادم رفت بگم تو ماه سوم  اون مامایی که با دکتر متخصص کار میکرد بهم گفت بخاطر ساختار بدنی و استخوان بندی پسره , خوشحال شدم , نمیدونم چرا فکر میکردم خدا بهم دختر میده و منتظر دختر بود وقتی گفت پسره خوشحال شدم که همسرم رو خوشحال میکنه چون مردها پسر دوستن 

مامان هم کلی لباس داد بهم ولی منم همسرم رفتیم بازار و هر چی میدیدم وشگله برای موشی خرید میکردیم.رورئک رو خریدیم از مهران ولی کریر رو مامان بزرگ داد یه کریر خوشگل ابی رنگ. لباسهای رو هم از بازار مولوی خریدم با آغوش که متاسفانه اصلا ازش استفاده نکردم چون موشی اصلا توش راحت نبود.

 

 

[ دوشنبه 4 بهمن 1395 ] [ 12:12 ] [ مامان آرتیمان ]
[ موضوع : ]

[ ]

صفحه قبل 1 صفحه بعد